تمام ناتمام من

delneveshte

سلام، بعد از مدت ها اومدم،نیومدم که بمونم اومدم به دنیای تنهاییام سر بزنم  ،نمیدونم روزایه قشنگی بود یا نه

هر چی بود گذشت و عمر آدم چه زود میگذره

خیلی وقته روزایه دیگه ای اومده، زندگیم سخت و سخت تر شده ولی دنیام رنگ گرفته، دیگه تنهایی نیست که اینجا پر بشه،دیگه واسه دوست داشتن وقت هم کم میارم

مرسی ازینکه برام نظر گذاشتین(برای خجالت دادن اونایی که میان و نظر نمیدن) ولی خصصصصوصی  نظر ندییییییین لفطا

خب دیگه هر اومدنی یه رفتنی داره

دنیایی خوب،روزایه خوب و لحظه هایی خوب تر برای همه آرزو میکنم،بای بای

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 18:27 توسط Hasti| |

 
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن و تنها دلیلت این باشه که ما احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب افراد خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو فکر می کنی که حتی دور و بر خط فقر هم نیستی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات  رو ندونی؛

فقر اینه که از  مولوی  چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که سفرهای خارج از کشورت خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و فامیلهای ساکن در اونور آب؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، اما وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش نظر داشته باشی؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیونی سوار بشی و خودت رو ملزم به رعایت قوانین رانندگی ندونی؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی  برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و علاقه مندیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

و بقولی؛ فقـــر بزرگترین آلاینده است، آلاینده ای که تنها با دریافت حقوق ناچیز آخر هر ماه آلودگی و اثرات مخرب آن از بین نمی رود !
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:42 توسط Hasti| |

چیستم ؟ سایه ی متروک زنی افسرده              

غنچه ای وانشده دردل خود پژمرده

خاطری تلخ از ایام بلند یک عمر                            

بی گناهیست گناهی که مرا آزرده

خوب می شد اگر از شهر شما می رفتم                

قامتم تا شده از بس که ستم را برده

کاش می شد خودم از یاد خودم می بردم             

آن همه زخم که برقلب خرابم خورده

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:26 توسط Hasti| |

خود را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد

این جمع ، پر ازتنهایی ست

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:18 توسط Hasti| |

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 23:57 توسط Hasti| |

خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا
.در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم


نمی دانم خداوندا


به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
.دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
. خداوندا تو راهم ده

.پناهم ده


 .امیدم خداوندا



که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم
..دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 21:13 توسط Hasti| |

حکایتم کن

برای دستهایی که مرا جستند

...و برای چشمانی که مرا قطره قطره

برای لب هایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن،به غروب رسیده ام

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 0:7 توسط Hasti| |

میان این برهوت

!منم ، مبهوت

...بیا ،بیا برویم به آستانه گل سرخ

و مهربانی را از قطره قطره باران بیاموزیم

بیا ، بیا برویم و مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم

...که دشت تشنه عشق است و شهر بیگانه

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:41 توسط Hasti| |

....نمیدونم اینجا شده غم کده

 هرچی هست بازم مثل هر شب و هر شب بازم دلم گرفته و بازم اینجام

نمیدونم چرا این شبا انقدر طولانی شدن،چرا نمیگذرن،چرا تموم نمیشن،چرا این روزا تموم نمیشه

گلایه داشتم،از خدا، ازین که چرا نمیبینتم،چرا تنهام گذاشته

اما دیگه ازش گلایه ندارم،یه روزی خودشو بهم نشون داد،گفت هنوزم هست،هنوزم دوسم داره،گفت اگه چیزیو بهم نمیده حتما به صلاحم نیست

 ولی خدایا این همه سنگ و بدبیاری همشون صلاحمونه؟ آخه تا کجا؟تا کی؟

دلم پره،خیلی هم پره از دنیا،از زندگی

همیشه و همیشه یه بغضی رو گلومه

 خدایا تنهام نزار

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:24 توسط Hasti| |

 

نمیدونم چی بگم ،از کجا بگم،اومدم نت نمره هامو ببینم.وبلاگمو باز کردمو نمیدونم چرا ولی دلم خواست بنویسم و بنویسم و بنویسم،از دنیایه بد،از زندگیه نامردَ،از دلم که خستست،خسته از همه ی دنیا

ولی بازم سکوت میکنم،سکوت و سکوت و سکوت...

چشمامو میبندم دل میسپرم بهش،هرچند خیلی وقته که نیم نگاهی هم بهم ننداخته

چرا به اینجا رسیدیم،چرا؟چرا؟چرا

فقط خودش میدونه و خودش

دلم پر از سواله بی جوابه

این زندگیه منه،نه؟ سکوت و سکوت و سکوت

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 1:32 توسط Hasti| |

سلام سلام

وااااااااای خبر خوش.باورتون میشه دو تا از درسایی که عمرا فک نمیکردم قبول شم رو قبول شدددددددم.هووووووورررررراااااااااا

 

نه اندوه می ماند،نه هیچ یک از مردم این آبادی!

به حباب نگران لب یک رود قسم!

غصه هم خواهد رفت!

آنچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند!

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 10:42 توسط Hasti| |

سلام سلام سلام،بعد از مدت ها و مدت ها بازم اومدم.البته الانم که اومدم زود زود باید برم،کافی نته دیگه،شلوغ پلوغههه

اول از همه روزه زن مبارک،ببخشید وقت نکردم بیامو آپ کنم،الانم بسکه امروز ریاضی خوندم حاله فکر کردن و مطلب قشنگ نوشتن رو ندارم

وااااااااای راستی با دوس جونم بیرون بودیم،بعد یه موتوری زد به پایه دوس جونم و فرار کرد و اش اوف شد،دعا کنید براش نشکسته باشه،پاش بالاخره خوب میشه ولی ایام امتحاناته گناه داره

و ااااااای گفتم مدینه.....

اوف اوف اوف امتحانات شروع شده،منم که وضعیت درسیم افتضاح،۲۰ واحد دارم و خدا به دادم برسه،اگه این ترم مشروط شم بدبخت میشم،اگه مشروط بشم دیگه ترم بعد بهم مهمان نمیدن،نهههههههه ،اونوقت بازم مجبورم سمنانو تحمل کنم

پشیمون شدم بیشتر از فاطمه ی پاشکسته برا من دعا کنید

خلاصه اینکه من هنوزم زنده ام،امتحانام تموم شد از خجالته همتون در میام که این همه برام نظر میزارین و بهم سر میزنین

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 18:34 توسط Hasti| |

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري



آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري



با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري



صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري



عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري



رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري



عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري



روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 18:25 توسط Hasti| |

سلام،خیلی وقته نبودم،بازم نیستم،روزایه خیلی بدیه،خیلی خیلی بد،کاش تموم شه،میترسم نتونم دووم بیارم،دیگه بریدم از همه چیزایه زندگی،ازین همه چرا که دیگه داره مخمو میترکونه،ازین همه نتونستن،وااااااااااااااااااای دیگه نمیتونم بنویسم 

تمام ناتمام تو
به ناتمامیم قسم
که نا تمام مانده است


تمام اگر شویم ما
تمام نا تمام ها
به ماتم تمام ما
تمام روز گریه میکنند


تو ناتمام و من چینین
ز ناتمامیم دریغ

تمام شد تمام من
...ببین چه گریه میکنم

 
که ناتمام مانده ام در این همه تمام ها
بیا ببین تمام من
زناتمامی من است
که زنده مانده است هنوز

اگر تمام میشدم
تمام قصه های من
تمام میشدند و من
زناتمامیم دگر
به نزد ناتمام تو
تمام شعر ناب را

تمام نکرده ناتمام
.رها نکرده بودمش

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:31 توسط Hasti| |

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند

بهاری جاودان آغوش وا میکرد

بهشت عشق میخندید به رو آسمان آبی آرام

مگو....

مگو این آرزو خام است

اگر این آسمان در هم نمیریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم وطرحی نو دراندازیم

...به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم...

 

.پایکوبان در پیشوازه نوبهار ایرانیان

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 17:34 توسط Hasti| |

من نه عاشق هستم

و

 نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و جنون می ارزد

سلام،خیلی وقته نبودم،این روزا هم  دیگه زیاد نیستم،دلم واسه اینجا،لحظه هام ،نوشته هام،نوشتنام،دوستام خیلی تنگ میشه.ولی چه میشه کرد زندگیه دیگه

از همه کسایی که میان و برام نظر میزارن خیلی خیلی ممنونم،دمتون گرم،خیلی هم شرمنده ام،این روزا یه کوچولو سرم شلوغه،زیاد نت نمیتونم بیام،میام هم هول هولکی و زود مجبورم برم،واسه همین نمیرسم بهتون سر بزنم و تشکر کنم،ولی شما از من یاد نگیرید بهم سر بزنید،نظر بدید،خوشحالم کنید

لطفا لطفا لطفا نظر خصوصی ندید،خیلی مرسی

یه روز گذشت ولی روز عشاق رو اگه عاشقید بهتون تبریک میگم،اگرم عاشق این آدمایه دو پا نیستید دمتون گرم عاقل به ما میگن

خدا جون دوست دارم،عاشقتم،یه عالمه،یه دنیا

ولنتاینت مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 12:15 توسط Hasti| |

من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

گفته بود آن شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست

مشکوکم   

نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

سرنگون مانده به چــــــــــاه

خسته وچشــــــــــــم به راه

تا که یک آدم از آنچا برسد

همه آن جا هستــــــــــند

هیچکس آن جا نیست 

وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

همه آن جا هستـــــــــــــــند

هیج کس آنجا نیســـــــت

هیچکس با او نیســـــــــت

هیچکس هیچکـــــــــــــس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوک

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

گفت:من تنهایم 

هیچکس اینجا نیست

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

 اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 17:34 توسط Hasti| |

مپرس از اعتبار من


دگر از رنگ و رو رفتم...

دریغا از رفیقانم مرا بیگانه می خواهند

مرا چون شمع کشتند و چنان پروانه می خواهند

کسی که از صدا می گفت به لب مهر سکوتم زد.

مرا بالای بالا برد ولی سنگ سقوطم زد

به هر یاری که رو کردم

یه دشنه در دلم می کاشت هراس هر نفس مردن

مرا هرگز رها نگذاشت

به جبران کدام نیرنگ؟

به من سنگ ریا خورده

به تاوان کدامین جنگ ؟

به تن سنگ ریا خورده

سکوتم حرفها دارد ولی چشم ودهان بستم

ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجا هستم
!!!

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 10:24 توسط Hasti| |

اسم من چيست؟خدايا چه کنم،يادم نيست!

امشب آماده شدم تا چه کنم؟يادم نيست!


من که همسايه ي نزديک شقايق بودم،

پا شدم آمدم اينجا چه کنم؟يادم نيست!


من چرا از تو بريدم؟وچرا برگشتم؟

وبنا شد که دلم را چه کنم؟يادم نيست!


من نشاني دل دربه درم را،زيبا

از تو پرسيده ام ،اما چه کنم؟يادم نيست!


اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم؟

اسم او چيست؟خدايا چه کنم؟يادم نيست!

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 10:22 توسط Hasti| |

آخرین بار که من از ته دل خندیدم

مثل امروز نبود

مثل یک واقعه اما ز خودم دور نبود

از من و جنس تن و خنده اجباری ما

انعکاس جوک هر روز نبود

آخرین بار که من خندیدم

علتش پول نبود

علتش چهره ی ژولیده ی یک دلقک گیج

یا زمین خوردن یک کور نبود

علتش مستی و مطربی و پوچ نبود

من به من خندیدم

که چونان دلقک گیج

پای می لنگانم

نقش یک خنده به صورت دارم

و
دلم غمگین بود

من به من خندیدم

که گریزان ز غم و قصه تنهایی دل

دل به میخانه و مستی بردم

غافل از این که دل و ساقی و می بیمارند

من به من خندیدم

که خدا دارم و نامش به زبان میرانم

حاجتم روزی هر روز ز من می خواهم

آخرین بار به من از ته دل خندیدم

آخرین بار که خواهم خندید

نه به ظاهر ، از دل

همچو خندیدن شبنم به تماشاگه راز
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:18 توسط Hasti| |

به نظرم فوق العادست،حتما بخونید،نظر یادتون نره

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:16 توسط Hasti| |

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:6 توسط Hasti| |

 


چون که شد صیغه عاقد جاری ... هر دو گشتند خر یک گاری

بعد آن وصلت خوب و خَرَکی ... هردو خوشحال ولیکن اَلَکی

هر دو خرکیف ازین وصلت پاک ... روز وشب غلت زنان در دل خاک

نرّه خر بود پی ماچۀ خویش ... آخورش چال ، علف اندر پیش

ماچه خر با ادب و طنّازی ... داشت می داد خرک را بازی

بُرد سم های جلو را به فراز ... پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:45 توسط Hasti| |

 

نیکبخت ان است که از حال دیگران پند گیرد،و بدبخت آنکه از حال او پند گیرند

وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست(به قول مون جونم:گلیم آدم به اندازه تمام دنیاست،پس نترس و پاتو دراز کن)

ما اغلب از فرداها قرض میگیریم تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم

تنها چیزی که موفقیت های مارا محدود میسازد،تفکریست که به ما میگوید نمیتوانی موفق شوی 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 10:17 توسط Hasti| |

 

آنچه که هستی،هدیه خداوند است به تو

و آنچه که میشوی ،هدیه تو به خداوند

پس بی نظیر باش

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 9:49 توسط Hasti| |

سلام سلام صد تا سلام

بد از ایام طاقت فرسای امتحانات بالاخره من اومدم،وای که چقدر دلم واسه وبلاگ جونم و دوس جونام تنگ شده بود،مون جونم این مدت حسابی مرام گذاشت و ترکوند واسم دیگه،مرسی مون جونم دوست دارمِ

وای که اگه بدونین چه اتفاخایی افتاد،هلاک شدم انقدر درس خوندم،شماره چشمام رفته رو بیست ولی نمره هام به ده هم به زور اگه برسن،آخه چرا انقدر استادا بدجنسن،چرا انقدر درسا سختن،چرا من بیست نمیگیرم،چرا چرا چرا

خب بریم سراغ خبرای جدید،امتحانات که یکی پس از دیگری گند زده شدند،تازه شب امتحان تاریخ تمدنم هم مامان بزرگم فوت کردانقده سخت بود،خدابیامرزتش ولی ایشالا اون دنیا شفاعت کنه ده بشم

خلاصه بالاخره من اومدم و میبینم مون جونم دستی به سرو گوشه وبلاگم کشیده و تار انکبوتا رو زده کنار و وبلاگمو ازون تهنایی و ماتم در آورده

.........ولی من همون هستی ام و همون قدر تهنا

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:2 توسط Hasti| |

  روزی روزگاری در خوابگاه

 

 

 

ساعت ۲ نصف شب یک اتاق
ساعت ۲ نصف شب یک اتاق

ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست
ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست

ساعت ۴ صبح هنگام خواب
ساعت ۴ صبح هنگام خواب

وضعیت تحصیل در خوابگاه
وضعیت تحصیل در خوابگاهوضعیت تحصیل در خوابگاهوضعیت تحصیل در خوابگاه

اولین روزهای خوابگاه
اولین روزهای خوابگاه

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز

پایان گفت و گو
پایان گفت و گو

امکانات غذایی در خوابگاه
امکانات غذایی در خوابگاه

طریقه ظرف شستن در خوابگاه
طریقه ظرف شستن در خوابگاه

اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:39 توسط هون مون| |

ماجرای زن گرفتن کره خر - طنز taknaz.ir

 

 

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار

ماجرای زن گرفتن کره خر - طنز taknaz.ir

 

نظر یادتون نره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:33 توسط هون مون| |

امشب براي من خيلي ناراحتت كننده است كسي كه بهش اعتماد كردم اين جور از آب در آمد

كسي كه براي صحت سقم گفته هاش از كلام مقدس خدا استفاده كرد و من هم راضي به همان كلام شدم

كسي كه ميتونست بهتر باشه ولي جزء بدان قرار گرفت

كسي براي هميشه فراموشش كردم (امشب ) كه ميتونست يه دوست خوب باشه خيلي سخته همچين كسي رو داشته باشي ولي بعد......

خدا جونم يه سوال دارم ازت تو كه اينقدر روي زمين غريبي و همه با نيرنگ كلك دارند سوء استفاده ميكنند چرا اجازه ميدي

چرا قر بونت برم چرا جلوشونو نمي گيري چرا بهشون راه ميدي كه دلي شكسته بشه ها

ازت جواب ميخوام

دوستان خوبم به هركسي كه بيشتر اعتماد كنيد بيشتر ازش بترسيد خدايشش دارم جدي ميگم يه هشدار برادرانه است

دنيا وارونه نشده آدم هاشن كه دارند روز به روز عوض و عوض تر ميشند خيلي مراقب خودتون باشيد ميدونم الانه كه تو ذهن شما اين جواب رو داريد اوني كه ما داريم و باهاش دوستيم با مثال تو خيييييييييييلييييييييي فرق داره بهتره ولي عزيزان اميدوارم كه بهتر باشه در غير اينصورت بايد كلاهتون رو خيلي سفت بچسبيد

چند كلام زيبا از شهيد دكتر علي شريعتي

اي شيطان اگر انسان پيدا كردي بيار من جلوش تعظيم ميكنم

هرچه هست براي مصلحتي هست

هر كسي هست براي منفعتي

و هيچ چيز به خود ي خود معنا ندارد

خوب عزيزانم خستتون كردم

ولي از خدا جونم خواستم اونو ببخشه منم ازش گذشتم و بخشيدمش

مرسي به حرفام گوش دادين خيلي دوستتون دارم بوسسسسسسسسسسسس

بچه ها براي هستي جون كه تازه گي ها خيلي گرفتار امتحاناتشه خواهش ميكنم دعا كنيد 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 23:47 توسط هون مون| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:28 توسط هون مون| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



ونوس حشره خوار